باران و برگشت بابایی از سفر
سلاااااام به همگی.سلام به روی ماه دخترم.فدات بشم.دخترم ششمین دندونشم به سلامتی در اومد.حالا دختر من چهار تا مروارید بالا داره دو تا هم پایین.فدات بشم که اینقدرم بینشون فاصله هست.اشکال نداره رزق و روزیت زیاده عزیزم.تازه بامزه تر شدی.
این روزا بیشتر دوس داری وایسی.خودت انگار متوجه شدی که این کار رو بلد شدی.دائم می ایستی و دستاتو باز میذاری که تعادلت بیشتر بشه.انشاالله دیگه کم کم راه میافتی.اونموقع هست که دیگه خیلی شیطون بلایی میکنی.دورت بگردم.
راستی بابایی هم بالاخره اومد خدا رو شکر.کلی از دیدن دخملمون شوکه شد.میگفت چقدر بزرگ شده.کلی هم خب کار یاد گرفته بودی تو این یکماه فدات شم.کم کم برای بابایی رو میکردی شیرین کاریات.
بابا رو که دیدی ماتت برده بود.حدود ربع ساعت خیره شده بودی به بابا.بعد یهو خندیدی.انگار داشتی به خودت میگفتی چقدر این آقاهه آشناس.خدایا کجا دیدمش.چقدر منو فشار میده.خیلی برام آشناس انگار..تو همین گیر و دار یهو یادت افتاد که ای بابا این بابا حسینی خودمه دیگههههههه بعدم کلی خندیدی.
بابا حسینی دائم به من نگاه میکنه میگه چقدر لاغر شدی.چرا لاغر شدی.چرا به خودت سخت گرفتی.خبر نداره باید 3کیلو دیگه کم کنم تا برسم به وزن قبل بارداریم.
بابا چقدر لاغر شده.بنده خدا.خیلی بهش بد گذشته.
کلی هم سوغاتی برامون اورده.دست بابایی درد نکنه.یه روز عکساشو میذارم .
حالا هم بابایی دنبال پاسپورت جدید هستش.دنبال بند پ.
که شاید زودتر بتونه بگیره.آخه داشتنش برای بابا حسینی خیلی واجبه.
این روزا یه خورده دست و پامون به هم ریخته هستش.آخه داریم یه تغییر دکوراسیون میدیم به خونه.خدا کنه زودتر تموم بشه که از این وضع خسته شدم.چقدر بده.
تا پست بعدی خدانگهدار.


باران و برگشت بابایی از سفر
