بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

باران

دوران بارداری و زایمان من

1391/2/15 17:54
نویسنده : زهرا
666 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل دختر .پست قبلی یه مقدار دلگیر شد.قرار شد تو این پست از زایمان و ... تعریف کنم.

خب بعد از اینکه متوجه شدیم که یه فرشته کوچولو تو راه داریم و به بقیه خانواده هم اطلاع دادیم و همه هم خوشحااااااااااااااااال.بابا حسینی کلی ذوق داشت.اجازه نمیداد دست به سیاه و سفید بذارم..

منم از خدا خواسته.همه کارای خونه رو برام انجام میداد.دستش درد نکنه.ناهار درست میکرد.شام میپخت.برام صبحونه ساندویج میگرفت ببرم اداره.خلاصه که همه چیز خوب بود.چهار ماه که تموم شد رفتم سونو برای تشخیص جنسیت که دکتر گفت زودهههههههه.وااااای که چقدر ناراحت شدیم.چهار ماهگی تا هفت ماهگی هر چی سونو کردم شما خانم شیطون یا پشت میکردی به دوربین یا دمر به حالت سجده میخوابیدی.خلاصه بعد از هفت ماه اقای دکتر با کلی تلاش و منم کلی حرکت کردن توی آخرین لحظات متوجه شد که شما یه دخمل نارییییییییییییییییی.تا هشت ماهگی هم دو سه بار پیش دکتر خودم رفتم شیراز و چکاب کردم و خیالم راحت میشد از همه چیز.تا هشت ماهگی 10 کیلو اضاف کردم و این خیلی خوب بود.نرمال و ایده آل.سر کار پاهام چون اویزون بودن دائم ورم میکردن.مجبور بودم تا میام خونه زیر پام بالشت بذارم تا خوب بشن.مامان جانی هم سیسمونی رو تو این مدت تهیه کردن.دستشون درد نکنه.سرویس خواب از چین بابا برات آورد.بقیه وسایل هم از اینجا و شیراز خرید مامان جان.سرویس کالسکه هم از دبی.مامان جان یه پلاک زنجیر خیلی قشنگ هم برای لوله به مامانی داد.یه عقیق سبز مستطیل که روش ان یکاد حک شده بود.دورش قاب طلا با یه زنجیر بلند.

شش ماهه بودم که عروسی عمو مهیار یود با خاله مریم.خیلی خوش گذشت.اما من نمیتونستم برقصم.ولی دیگه طاقت نیاوردم و یه قر کوچولو دادم...خاله رطیه هم باردار بود.با هم بودیم تو عروسی.اون موقع شما 25 روز بزرگتر از امیر حسین جون بودی.

عید تقریبا هفت ماهه بودم که رفتیم شیراز.همه جاهای تاریخی رو هم آقاجان مارو برد.یه تجدید خاطره هم شد.سیزده به در هم رفتیم میمند.یکی از شهرای اطراف شیراز .تو یه ویلا.خیلی خوش گذشت.یعنی از روز دوازده رفتیم.این ویلا رو خاله جون فاطمه رزرو کرده بود.

دختر خاله پریا و امیر حسین جان خیلی ذوق میکردن وقتی تو تکون میخوردی.همه ش منتظر بودن تو تکون بخوری بیان دست بذارن روی شکم مامانی.کلی میخندیدن.دوران عید هم تموم شد.دوباره برگشتیم قشم.خونه خودمون.تا پایان هشت ماهگی.دوباره برگشتیم شیراز.

ماه نه هم با تمام ناراحتیا تمام شد و موقع زایمان من رسید.چهار روز قبل از زایمان من هم پسر دایی آرمان تپل مپل بدنیا اومد. بعد از اونهمه اذیتی که به مامانش کرده بود.

روز سه شنبه139٠/3/17 ساعت حدود 9.30 صبح شما به دنیا اومدی.با وزن3.250

من از ساعت 6.30 بیمارستان بودم.به همراه بابا حسینی.مامان جان.خاله جون نجمه و خاله جون فاطمه.مراحل اولیه طی شد.خدا رو شکر اتاق خصوصی قسمتم شد.همه ش ناراحت بودم یه وقت اتاقا پر نشده باشن.ساعت 9 منو بردن قسمت اتاق عمل.راستش من احساس خاصی نداشتم.هیچ استرسی.هیچ نگرانی.با همه خدافظی کردم.فقط به همسر گفتم من اگه اتفاقی برام افتاد بچه رو بده به مامانم.خلاصه رفتیم تو اون بخش.یه فرم پر کرد آقای دکتر بیهوشی برام.بعد من وارد اتاق عمل شدم.وووووووووی چه سردههههههههههههههه.یخچاالللللللل.پرستارا چقدر حولن.تاره یادم اومد دکتر من رئیس بخش زنان و زایمان اون بیمارستانه.به همین خاطر میترسن کارا دیر انجام بشه.راستش دکترم با اینکه فوق العاده ماهر و معروف و واقعا استاد هستش اما یه مقدار اخلاقش تند بود.خلاصه شکم منو با مواد شستشو دادن.موادی که یخخخخخخخ بود.تمام بدنم میلرزید از سرما.خلاصه دکترم وارد شد و سلام کردم.حالم رو پرسید.یادمه بهش گفتم آقای دکتر تو رو خدا مواظب این بچه باشین.دکتر هم بازوی منو گرفت و گفت خیالت راحت.چیزی نیست.دکتر بیهوشی که اوشون هم آقا بودن وارد شدن و تند تند سوال پرسیدن از من.سابقه بیماری و عمل و ...اخر سر هم دکترم بهش گفت ازش بپرس تا جالا عاشق شدی و کلی خندیدن.منم تند تند داشتم برای دوستای نی نی سایتی و همه اونایی که سفارش کرده بودن دعا میکردم.دستای منو بستن به دو طرف تخت.سرم زدن.پارچه سبز رو کشیدن جلو صورتم.یه ماسک زدن به دهن من و چند ثانیه بعد بیهوش شدم.

وقتی به هوش اومدم که داشتن منو میذاشتن روی تخت خودم.نمیتونستم چشامو باز کنم.سرم گیج میرفت.انگار سوار بشقاب پرنده که تو پارک شهر ها هست بودم.خیلی سوزش داشتم.همه ش میپرسیدم سالمه؟مامان اینا هم با ذوق میگفتن اره.همه چیزش سالمه.خدا رو شکر.فقط از یه چیزی حسابی ترسیده بودن.ظاهرا باران خیلی چربی روی صورتش بوده.اینا همه کلی تعجب همراه ترس که چرا بچه اینجوریه وکه دکتر گفته بود اصلا پاک نکنین که بهترین چیزه برای پوست صورتش توی بزرگسالی.میگفتن وقتی تو بارداری ویتامین زیاد به بدن مادر میرسه به این صورت روی صورت بچه میمونه که خیلی هم مفیده.

خلاصه همسر گریه کرده بود انگار.ذوق داشت.همه پرسنل رو شاباش داده بود و شیرینی.چقدر رسیدگیشون خوب بود خدایی.دائم سر میزدن.شب مامان جان پیشم بود.فردا ظهر هم مرحص شدم و راهیه خونه شدیم.چقدر راه رفتن و نشستن پا شدن سخت بود.از ماشین پباده شدیم وارد خونه شدیم که گوسفند رو اوردن کشتن برامون.برای من که چه عرض کنم برای باران خانم.همه خونه بودن.خاله جون اینا.دایی جون.خاله جون نجمه...

همه ش درد داشتم.خصوصا واسه راه رفتن...

باران جان هم خیلی دختر خوب و آرومی بود.شبا راحت میخوابید.شیر کم میخورد ولی. پوست سفید و چشمای توسی.یه کم زردی داشت که اونم خوب شد.

بچه ها باران گرسنه هست...

تا پست بعد خدانگهدار.

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

الهام مامان یاسمین
14 اردیبهشت 91 22:40
سلام
به جمع نی نی وبلاگیا خوش اومدین
تاریخ به دنیا اومدن باران جان رو یه نگاه بنداز!!!!!!!!!!!!!!!!!

عزیزم خوشحال میشیم به ما هم سربزنی


niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران می باشد