از اول تا الان
سلام خیلی متشکرم به این وبلاگ اومدین.یه مقدار دیر کردم برای ساختنش.ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تا زه س.
سلام.خیلی متشکرم به این وبلاگ اومدین.یه مقدار دیر اقدام کردم برای ساختنش .ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س.
خب براتون بگم که سه سال بعد از ازدواح اقدام کردیم برای نی نی دار شدن.که خدا بزرگی کرد و زیاد منتظرمون نذاشت و بعد از دو ماه اول از طریق بی بی چک بعد هم از طریق تست خون متوجه شدم که....بله.دارم مامان میشم.البته به همسر چیزی نگفته بودم در مورد تست و آزمایش خون که اگر مثبت بود سوپرایزش کنم.روی شکمم نوشتم بابا حسینی من اومدم تو دل مامانم نشستم.شب که همسر اومد با نشون دادم شکمم همسر شوکه شد و ذوق کرد و گریه کرد.البته بگم که با کلی قسم خوردن از طرف من باور شد.چون باور نمیکرد به خاطر نقش بازی کردنای من که گفته بودم این ماه هم خبری از بچه نیست.همه خانواده از شنیدن این خبر خوشحال شدن.همه خانواده همسر هم خانواده خودم خصوصا پدرم.چون فرزند آخر بودم و همه منتظر که نی نی منو ببینن.خلاصه اوایل خیلی خوب بود.همه چیز بر وفق مراد.اما این روزا زیاد طولانی نبودن و با شروع هفته هفت حالتای بد بارداری من هم شروع شد.بنده خدا همسر هم دائم در تلاش که خونه رو خوش بو کنه ولی تلاشش بی اثر بود .حالت تهوع.بالا آوردن...تا هفته سیزده که دوباره حالم خوب شد به برکت قرص ناویداکسین.خدا خیرشون بده که اگه این قرص نبود همون روزا مرده بودم.نمیدونم چرا به بوی خونمون حساس شده بودم.خونه ای که اولین نفر بودیم توش نشسته بودیم.بگذریم.هفته هشت صدای قلب جنین رو شنیدم و کلی هم گریه کردم و تازه باورم شد که مامان شدم.همون موقع کلی از دوستای نی نی سایتی رو دعا کردم.که خدا بهشون هر چی زودتر این حس رو هدیه کنه.تازه اومده بود اوضاع خوب بشه که با شنیدن خبرای بدی از طرف یکی از اعضای خانواده م دوباره من ریختم به هم.کارم شده بود گریه.هر روز و هر شب.روزای بدی داشتم.خیلی از لحاظ روحی خراب بودم.روزا و هفته ها و ماه ها گذشت و من تا پایان ماه هشت اومدم سر کار.بعد تصمیم گرفتم که برم دیار خودم.خونه پدری تا کمی استراحت کنم.شب رسیدیم فرودگاه.پدرم اومده بود دنبالمون.باورتون میشه نشناختمش.در عرض دو ماه شایدم کمتر چقدر عوض شده بود.پیر.لاغر.شکسته.انگار آب سردی که روی من ریخته بودن.دلم ریخت وقتی اومد نزدیک.وقتی شناختمش.تو ماشین دائم میگفت دستم چند روزیه درد میکنه.هر چقدر اصرار کردم که برین دکتر قبول نکرد.فردا صبحش ظاهرا درد خیلی روش اثر گذاشته بود با همسر من رفتن دکتر.دکتر اورژانسی فرستاده بوده شون بیمارستان قلب.و همونجا وقتی دکتر متخصص داشته پدرمو معاینه میکرده پدر سکته قلبی میکنه.که سریع اقدامات لازم رو انجام میدن.ده روز تحت مراقبتهای ویژه بود .حالا میدونین من چه حسی داشتم وقتی پدرم رو که ورزشکار بود تو عمرش لب به دود و مشروب نزده بود اونجور میدیدم بیمار و رنجور.دکترا گفتن پدرم باید عمل قلب باز کنه.اجازه مرخص شدن هم نداشت ولی پدر با تعهد خودش مرخص شد و بست روز بعدش وقت عمل داشتن که چهار روز قبل از عمل خیلی ناگهانی پدرم فوت شد.دقیقا یازده روز قبل از زایمان من.هیچ کس نمیدونه من چی کشیدم.با اون وضعیت.وقتی پدرم رو دیدم روی تخت بیمارستان .وقتی دستشو گرفتم و بلند بلند با اشک و گریه و ناله صداش میکردم وقتی سردی دستاشو حس کردم تازه متوجه شدم که کار از کار گذشته و ...
خدا برای هیچکس نخواد اون روزا رو.که چه فریادایی میزم.که چند بار حالم بد شد و کارم به بیمارستان کشید.دیگه خودمو این بچه بی گناه رو فراموش کرده بودم.هیچ چیز جلو سرازیر شدن اشکامو نمیگرفت.هیچ چیز دلمو آروم نمیکرد.نمیدونم چطور بگم که چی کشیدم.که چه داغی بود سر دلم.چقدر از خدا خواستم منو هم ببره.چقدر کفر گفتم.حداقل میذاشت بابام بچه منو میدید بعد...چقدر داغون بودم.ای کاش زودتر اقدام کرده بودم برای بچه.خیلی بابام دوس داشت بچه منو ببینه.چقدر اصرارم میکرد.چقدر پوستر بچه میخرید.میداد به من که شاید من تمایل پیدا کنم به بچه دار شدن.ای کاش بیشتر میرفتم پیشش.بیشتربهش احترام میذاشتم.ای کاش وقتی اگه چیزی میگفت سکوت میکردم و هیچی نمیگفتم.همه ش عذاب وجدان.بیچاره همسرم.خیلی بنده خدا حواسش به من بود.دائم منو زیر نظر داشت از دور و از نزدیک.همه رو بسیج کرده بود که نذارن من اذیت شم.دائم منو نگاه میکرد.برای مراسم خاکسپاری منو نبردن.علیرغم اصرارایی که کردم.مونم خونه به همراه یکی از همسایه ها که مونده بود تا مراقب من باشه.خیلی بنده خدا زحمت کشید.همینجا بگم به همتون که قدر چیزایی رو که دارین بدونین.که وقتی از دست دادینشون زمانی برای جبران نیست.خلاصه دکتر وضعیت بچه رو چک کرد و همه چیز خوب بود.واقعا دکترم خوب بود.خوب نبود.عالی بود.خدا یادش کنه. هر جا که هست.برام آرام بخش نوشت و توصیه کرد سه روز قبل از زایمان نخورمش دیگه.من یه روز خوردم و دیگه نخوردم.مراسم هم به بهترین وجه ممکن طی شد.برای همه ناگهانی بود.همه شوکه بودن.هر روز بیشتر دلم براش تنگ میشد.باورم نمیشد.سخت بود قبول کردنش.روزای آخر به دل خودش افتاده بود.شب قبل از فوتش همه رو جمع کرد خونه و وصیت نامه نوشت.آخرش هم گفت انا لله و انا الیه راجعون...که ما کلی سر صدا کردیم.الان که فکر میکنم میبینم واقعا زندگی بی ارزشه.با زجر میایم و حسرت به دل میریم.خب دیگه من برم به کارام برسم تا بیرونم نکردن از اداره.تو پست بعدی از زایمان میگم و بعد از زایمان.
دوستون دارم.


از اول تا الان
