بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

باران

باران یازده ماهه میشه

1391/2/17 11:17
نویسنده : زهرا
352 بازدید
اشتراک گذاری

سلاااااام به همه دوستای گلم.امروز باران یازده ماهه میشه.و از فردا وارد ماه دوازده میشه.سه تا دندون داره.چند روز پیش فکر کردم چهار تا هستا.ولی توهم بود یکیش.همون سه تا بیشتر نیست.البته تا دو سه روز دیگه فکر کنم دو تا دیگه در بیاد.خلاصه باران جان به میز و مبل و ... وامیسته.و راه میره.چند لحظه دستاشو آزاد میکنه و بدون کمک وامیسته.دیگه بقیه میوه ها رو میتونم بهش بدم.خیلی غذاهای دیگه میتونم بهش بدم.پریروز کلی گریه کردم.اینقدر که هیچی نمیخورد.اعصابم خورد بود.ولی دیروز خدا رو شکر غذاشو خیلی خوب میخورد.نمیدونم تا این بچه بزرگ بشه چیزی از من باقی میمونه یا نه.واقعا من نمیدونم این زنای قدیمی اینهمه بچه رو چطور بزرگ میکردن.با اون امکانات کم.البته اون موقع با حالا فرق داره.بچه ها آروم تر بودن به نسبت حالا و کم توقع تر.

منتظریم بابا حسینی از سفر برگرده یه مهمونی دندونی برا دخترکم بگیریم.البته ما اینجا کسی رو نداریم آنچنان.در حد دو سه تا خانواده .بیشتر منظور دور هم بودن هستش.

خب توی پست قبلی باران کمی اذیت کرد مجبور شدم سخن رو کوتاه کنم.زایمان نسبتا خوبی داشتم.سه روز اول خیلی درد داشتم.اما از روز چهارم روند بهبودیم رو حس میکردم.همه کمکم میکردن.مامانم.خواهرام.همسر.خواهر زاده گلم پریا جان که خیلی دوسش دارم  که سنگ تموم گذاشت.خدایی اگه نبود خیلی وقتا سختم میشد.هفته ها گذشت و باران جون گرفت.نزدیک به دو ماهش بود که با مامان جان و خاله جون نجمه رفتیم اصفهان.جای همه خالی.خیلی خوش گذشت.خیلی.همه فامیل تلاش کردن و البته لطف کردن که به ما خوش بگذره بعد از اون مصیبت.خیلی خوش گذشت.هیچ وقت یادم نمیره این سفر رو.تو همین سفر باران واکسن دو ماهگیش رو زد.خیلی هم اذیت شد.بمیرم.درد داشت.نمیتونست پاشو تکون بده.تب کرد.ولی بالاخره بعد از یه روز خوب شد خدا رو شکر.

برگشتیم شیراز.دو هفته موندم و وقتی باران سه ماه و نیمه شد اومد سر زندگیم.تنها.وااااای.خیلی برام سخت بود بچه داری تنهایی.اما زود راه افتادم.دو هفته قشم موندیم و دو روز بعد از اینکه باران واکسن چهارماهگیش رو زد که خدا رو شکر هم اذیت نشد راهی شمال شدیم.به طرف منزل پدر همسر.برای اولین بار باران رو ببینن.البته از طریق نت دیده بودنش.اما از نزدیک نه.چون مادر همسر به خاطر سکته مغزی که قبلا داشتن یه جورایی خونه نشین شدن.خواهر همسر هم باردار.جاری من هم باردار بودن.یه جورایی اوضاع به نحوی بود که نتونستن بیان شیراز.شمال هم خیلی خوش گذشت.باران رو خیلی دوست دارن.باران تک دخترشون هست.بقیه نوه ها پسر هستن.عمه جونی دو تا پسر داره بردیا و اهورا.بردیا جون یکسال بزرگتر از باران هستش.اهورا جون سه ماه کوچکتر.پسرای عمه جونی پشت سر هم بدنیا اومدن.عمه جونی خیلی سختشه.عوضش دیگه راحت میشه دو سه سال دیگه.عمو جون هم یه پسر داره ونداد.ونداد جون یک ماه از باران بزرگتر هستش.این سفر هم یک ماه طول کشید شمال دائم بارون میومد.هوا سرد بود.زیاد نمیشد جایی رفت.عروسی دوست باباحسینی رفتیم.علی آقا و آزاده جون.باران خیلی از صدا ترسیده بود و گریه میکرد اولش.ولی بعد براش عادی شد.اما من که ترسیده بودم به گوشش آسیب برسه از بابایی خواستم که بریم خونه.دو سه روز هم با عمه جونی اینا رفتیم سرعین.خیلی سرد بود.وحشتناک.اما خیلی خوش گذشت.خیلی عالی بود.و ما برگشتیم سر خونه اول یعنی قشم.مادرم هم به ما پیوستن.برای نگه داری از باران و اینکه من بتونم برم سرکار.چون کم کم مرخصی زایمان هم تموم شده بود.

راستی چقدر زود داره میگذره.همه چیز به سرعت.البته این عمر ماست که میگذره.

روز مادر نزدیکه.این روز رو به همه مادرا تبریک میگم.هر جا که هستن.دستشون رو میبوسم.به خاطر همه زحمتایی که برامون کشیدن.به خاطر همه شب بیداری ها.به خاطر همه دردها.رنج ها.زجرها.به خاطر همه قدمهایی که پا به پای ما برداشتن.من الان میفهمم که یه مادر چقدر از خود گذشته هست.چقدر مادر باید از خواب و خوراک خودش بزنه که به بچه برسه.ای کاش بتونیم بفهمیم و قدر بدونیم زحماتشون رو.

تا پست بعدی خدانگهدار.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران می باشد