بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

باران

باران چهارده ماهه

سلام به دوست جونای خودم.سلااام گل دونه مامان.نفس من.خیلی وقتم کم شده که نمیتونم زیاد مطلب بذارم.کارام زیاد شدن عزیزم.تو خونه هم دائم باید حواسم بهت باشه.کنجکاویات داره بیشتر میشه و همین کار رو یه کم سخت کرده.که البته اشکالی هم نداره.مامان بابا همه جا پیشتن و مراقبتن.الان جیگر من چهارده ماه و هجده روزشه. چند روز پیش متوجه چند تا دندون جدید شدیم.الان دخترکم یازده تا دندون داره.خدا رو شکر اذیت نشدی برا دندون درآوردنت.خدا رو شکر.تازگی دقتت به اطراف بیشتر شده.هر حرکتی میکنیم سریع انجام میدی.خیلی باید حواسمون به خودمون باشه.دیگه آزادی عمل نداریم چند وقتیه داریم سعی میکنیم که عادت کنی به بیرون رفتن.قبلا زود خسته میشدی و نق میزدی.از بغل پ...
5 شهريور 1391

باران بازم مریض شد

سلام به همگی.سلام به گل دخترم.به ماهم.نفسم.عزیزم.جیگرم.نوشتن برام سخت شده.به خاطر کمبود وقت.روزا مثل برق میگذرن و البته این عمر ماس که مثل برق داره میگذره.روزا انگار تکراری شدن.یه جورایی خسته هستم.روحم خسته س. واکسن یکسالگی رو  که زدی خانومه توی بهداشت گفت که تا یه هفته دیگه شاااید تب کنه و دونه های ریز بریزه بیرون.اما بعد از سه هفته تب شدیدییییی کردی.بمیرم برا تنت که اینقدر داغ بود.دوست جونا باور نمیکنید که از داغی نمیشد بغلش کرد.بعد از سه روز که تبت خوب شد بدنت یه تیکه دونه ریخت.تا سه روز هم دونه ها رو بدنت بودن و بعدش رفتن.آقای دکتر مهربون که جا داره همینجا کلی ازش تشکر کنم هم گفتن که ویروسه.حالا نمیدونم ویروس بود.یا عوارض ...
3 مرداد 1391

باران ما سیزده ماهگی رو هم پشت سر گذاشت...

سلام بر همگی.امیدوارم ایام به کام باشه.ماه رمضان در راهه.ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید. باران جونم دیگه کامل راه افتاده.هنوز همون شش تا دندون رو داره.مثل گلوله از تخت میره بالا عین گلوله میاد پایین وبه همین صورت هم از همه مبلا... عاشق حمومه.از همون نوزادی تو حموم صداش در نمیومد.حالا که دیگه وقت و بی وقت میخواد بره حموم.با اشاره و انگشت و .. میفهمونه که ببریمش حموم آب بازی کنه.وامیسته جلو در حموم و شروع میکنه به لباس در آوردن.هر کی هم بره حموم خانوم دنبال سرش دویدهههههه. دوباره چند روز پیش اسهال داشت یه روز.بعد دوباره خوب شد.شاید دندون داری در میاری موش کوچولو من.مامان فدات بشه.مامان قربون صورت ماهت بشه.بلورییییییییییی. ...
21 تير 1391

واکسن یکسالگیه باران

سلام مامان فدات بشه.قربون صورت ماهت برم.چند روزی حالت خوب نبود خدا رو شکر خوب شدی.جواب آزمایش هاتم خدا رو شکر خوب بودن.ظاهرا تبت ویروسی بوده عزیزم.اون یک هفته که حالت خوب نبود نمی شد واکسن بزنی.وقتی هم که خوب شدی و خواستیم که واکسن بزنی اینجا واکسن نداشتن.امروز با مامان  جان و بابا حسینی رفتی که انشاالله واکسن رو بزنی.من نتونستم بیام باهات.دلم مثل سیر و سرکه میجوشه.خدا کنه اذیت نشی.میگن عوارضش از یکهفته بعد خودشو نشون میده.خدا کنه دخترم تب نکنه.میگن شاید دونه هم بریزه بدنت.مامان بمیره برا بدن سفیدت. چقدر دلم شور میزنه... ...
31 خرداد 1391

باران ما مریض احواله

سلام وقت بخیر.دخترم مریضه.مامان بمیره براش.شیراز یه سرما خوردگی کوچیک گرفت و خوب شد.از بعدش هی تب میکنه خوب میشه دوباه تب میکنه.همراه با اسهال.همه جون بچه رفت.یه سری آزمایش دکتر برای گلم نوشت و انجام دادیم.منتظر جوابیم.انشاالله که مشکلی نیست.فداش بشم که با حال مریضش یه ذره بد اخلاقی نکرده.ولی غذا دهن نمیکنه.بمیرم براش.دو مثقال گوشت داشت همونم آب شدش.دلم واسه مظلومیتش میسوزه.مامان فدا بشههههههههههههه. تا پست بعد خدانگهدار. ...
31 خرداد 1391

تولد باران

سلاااااام .خوبین؟خوشین؟خیلی وقته مطلب نذاشتم.یه مقدار سرم شلوغ بود. بابا حسینی از سفر اومد.تغییر دکوراسیون خونه رو شروع کردیم.کابینتها رو عوض کردیم.چند تا کمد و بوفه گذاشتیم.یه تراس به درد نخور داشتیم اونو کردیمش انباری.خلاصه تو این گیر رو داد بود که کمراینجانب به شدت گرفت و منو خونه نشین کرد چند روزی.امیدوارم سر هیچکس نیاد این دردی که من کشیدم.وحشتناک بود.الان بهترم گرچه هنوزم درد دارم.اما خونه خوشگل شد و کلی جا باز شد برام. هفته پیش هم سالگرد پدرم بود.رفتیم شیراز.مراسم به خوبی طی شد.و چقدر سخت گذشت این یکسال. بگذریم.امروز هم اومدن از اطلاعات دیش ها رو جمع کردن.روزمون بخیر شد. باران خانوم هم چند تا قدم راه میره.خاله جون و ...
17 خرداد 1391

باران و برگشت بابایی از سفر

سلاااااام به همگی.سلام به روی ماه دخترم.فدات بشم.دخترم ششمین دندونشم به سلامتی در اومد.حالا دختر من چهار تا مروارید بالا داره دو تا هم پایین.فدات بشم که اینقدرم بینشون فاصله هست.اشکال نداره رزق و روزیت زیاده عزیزم.تازه بامزه تر شدی. این روزا بیشتر دوس داری وایسی.خودت انگار متوجه شدی که این کار رو بلد شدی.دائم می ایستی و دستاتو باز میذاری که تعادلت بیشتر بشه.انشاالله دیگه کم کم راه میافتی.اونموقع هست که دیگه خیلی شیطون بلایی میکنی.دورت بگردم. راستی بابایی هم بالاخره اومد خدا رو شکر.کلی از دیدن دخملمون شوکه شد.میگفت چقدر بزرگ شده.کلی هم خب کار یاد گرفته بودی تو این یکماه فدات شم.کم کم برای بابایی رو میکردی شیرین کاریات. بابا رو که...
27 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران می باشد