بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

باران

تکامل باران

سلام.ما اومدیم.کم کم سعی میکنم همه چیز رو بگم.از قبل تا الان. باید بگم که ظاهرا کار بابا درست شده و امشب پرواز داره به تهرات.هشت شب ما و یازده و نیم شب شانگهای.حدود شش صبح میرسه تهران.بی حرف پیش.گوش شیطون کر.بعد از ظهر هم پرواز به قشم.به خانه و کاشانه. خب از تکامل باران میخواستم بگم.ابنکه باران از سه روزگی گردن گرفت.باران کلا دختر سفتی بود.همون هفته اول محکم می ایستاد.پاهاشو محکم میگرفت.کمتر از یکماهه بود که دمر میخوابوندیمش سعی میکرد بره به جلو. شش ماهگی دست دست و سر سر کردن و رقصیدن رو یاد گرفته. هفت ماهگی سینه خیز میرفت.البته قبلش یا غلطیدن خودشو به هدف میرسوند از پنح ماهگی.توی ماه هفت موش شدن رو هم یاد گرفت دخترمون.قربون...
27 ارديبهشت 1391

سفر بابا حسینی

سلاااااام صبح بخیر.چقدر گرمه هوا.خدا به داد برسه. خب یکماه پیش بابا حسینی رفته چین.طبق معمول برای خرید.قرار بود دو هفته ای برگرده.که متاسفانه توی فرودگاه شانگهای قبل از سوار شدن هواپیما پاسپورتش رو گم میکنه.و این شد شروع یک معضل بزرگ.که الان حدود دو هفته ای میشه که بابا حسینی درگیر کنسولگری ایران و پلیس چین هست و البته من هم در وزارت امور خارجه اینجا پیگیر هستم و یه سری مدارک رو از این طریق براش میفرستم تا بتونه پاسپورت موقت بگیره و بیاد.بیچاره بابا حسینی.خیلی بهش بد گذشته.استرس زیاد داشته ظاهرا.خصوصا توی چین.که نه غذای درست حسابی هست.نه حرف هم رو متوجه میشن.تا اونجایی که من خبر دارم و دیدیم چینی ها زبان انگلیسیشون خ...
19 ارديبهشت 1391

باران یازده ماهه میشه

سلاااااام به همه دوستای گلم.امروز باران یازده ماهه میشه.و از فردا وارد ماه دوازده میشه.سه تا دندون داره.چند روز پیش فکر کردم چهار تا هستا.ولی توهم بود یکیش.همون سه تا بیشتر نیست.البته تا دو سه روز دیگه فکر کنم دو تا دیگه در بیاد.خلاصه باران جان به میز و مبل و ... وامیسته.و راه میره.چند لحظه دستاشو آزاد میکنه و بدون کمک وامیسته.دیگه بقیه میوه ها رو میتونم بهش بدم.خیلی غذاهای دیگه میتونم بهش بدم.پریروز کلی گریه کردم.اینقدر که هیچی نمیخورد.اعصابم خورد بود.ولی دیروز خدا رو شکر غذاشو خیلی خوب میخورد.نمیدونم تا این بچه بزرگ بشه چیزی از من باقی میمونه یا نه.واقعا من نمیدونم این زنای قدیمی اینهمه بچه رو چطور بزرگ میکردن.با اون امکانات کم.البته اون ...
17 ارديبهشت 1391

از اول تا الان

سلام خیلی متشکرم به این وبلاگ اومدین.یه مقدار دیر کردم برای ساختنش.ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تا زه س. سلام.خیلی متشکرم به این وبلاگ اومدین.یه مقدار دیر اقدام کردم برای ساختنش .ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س. خب براتون بگم که سه سال بعد از ازدواح اقدام کردیم برای نی نی دار شدن.که خدا بزرگی کرد و زیاد منتظرمون نذاشت و بعد از دو ماه اول از طریق بی بی چک بعد هم از طریق تست خون متوجه شدم که....بله.دارم مامان میشم.البته به همسر چیزی نگفته بودم در مورد تست و آزمایش خون که اگر مثبت بود سوپرایزش کنم.روی شکمم نوشتم بابا حسینی من اومدم تو دل مامانم نشستم .شب که همسر اومد با نشون دادم شکمم همسر شوکه شد و ذوق کرد و گریه کرد.البت...
16 ارديبهشت 1391

دوران بارداری و زایمان من

سلام گل دختر .پست قبلی یه مقدار دلگیر شد.قرار شد تو این پست از زایمان و ... تعریف کنم. خب بعد از اینکه متوجه شدیم که یه فرشته کوچولو تو راه داریم و به بقیه خانواده هم اطلاع دادیم و همه هم خوشحااااااااااااااااال.بابا حسینی کلی ذوق داشت.اجازه نمیداد دست به سیاه و سفید بذارم.. منم از خدا خواسته.همه کارای خونه رو برام انجام میداد.دستش درد نکنه.ناهار درست میکرد.شام میپخت.برام صبحونه ساندویج میگرفت ببرم اداره.خلاصه که همه چیز خوب بود.چهار ماه که تموم شد رفتم سونو برای تشخیص جنسیت که دکتر گفت زودهههههههه.وااااای که چقدر ناراحت شدیم.چهار ماهگی تا هفت ماهگی هر چی سونو کردم شما خانم شیطون یا پشت میکردی به دوربین یا دمر به حالت سجده میخوابیدی....
15 ارديبهشت 1391

چند تا از عکسای باران من.

 سه روزگی باران  یک ماهگی باران تو خواب ناز فدای دستات بشم..  دو ماهگی باران تو بغل مامان جانی. باران داره به این فکر میکنه بره واکسن بزنه یانه... سه ماهگی باران در باغ بهادران اصفهان... شش ماهگی باران تولد مامانی.. باران هفت ماهه تو بغل آروین پسر همسایهههههههه   هشت ماهگی باران توی تخت پارک.. نه ماهگی و جگر خون کردن برای خوردن غذاااا باران ده ماهه بعد از تحویل سال نو کنار دریا تو بغل بابا حسینی.. باران و مامانی..                                  ...
15 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران می باشد